بوی بهار
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه میدونن،
منم میدونم،
عید نوروزه.
با آرزوی سلامت و بهروزی برای همه دوستان نازنینم
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه میدونن،
منم میدونم،
عید نوروزه.
با آرزوی سلامت و بهروزی برای همه دوستان نازنینم
فرشته کوچولوی مامان و بابا دومین سالگرد تولدت با آرزوی شادترین و گرمترین روزها برای تو زاده سردترین فصل سال مبارک. ![]()
دوسال گذشت ... به یک چشم برهم زدن و من تو این دوسال یاد گرفتم قدردان تک تک لحظاتی که خدای مهربون به من ارزوانی داشته باشم.
با تو تولد دوباره خودم رو یادآوری کردم. دوباره نشستن راه رفتن و حرف زدن رو آموختم. عزیز دلم همچنان در این مسیر ادامه بده و رشد کن اما بدون برای مامان همیشه همون دختر کوچولوی دوست داشتنی باقی می مونی.
حالا دیگه کلمات رو در قالب جملات زیبا بیان می کنی و به خوبی حرف می زنی. وقتی با هم می ریم خرید در مورد همه چیز نظر می دی. ماما این خوشله ( مامان این خوشگله ) خیلی بامزش ( خیلی بامزست ) . الهی مامان فدای شیرین زبونیهات بشه.
من و بابا روزی هزاران بار بهت یادآوری می کنیم چقدر دوستت داریم و چقدر از بودن با تو فرشته کوچولو خوشحالیم.
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بودو آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا .
جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم .
زنده یاد احمد شاملو
دخترک ۲۳ ماهه ما این روزا خیلی شیرین زبون شده و مفاهیم رو تقریبا به طور کامل متوجه می شه و به روش خودش پاسخ می ده. به خاطر همین من و باباجونش تصمیم گرفتیم خیلی بیشتر از پیش مراقب رفتار و کلاممون باشیم تا طوطی کوچولومون الگوی بدی رو دنبال نکنه.
چند شب پیش از دستم ناراحت شده بود، برای اینکه از دلش در بیارم بهش گفتم ویانا دوستت دارم ...
ویانا: دوسیت ندانم !!! ( دوستت ندارم)
من : ولی من دوستت دارم.
ویانا: دوسیت ندانم !!!
من: مامانی من عاشقتم.
ویانا ( بعد از کمی مکث) : عاشیخ ندانممم !!!!!!![]()
خدا می دونه اون لحظه چقدر خندیدم و چلوندمش... و این هم اولین منفی کردن افعال به روش ویانا خانم.
به محض اینکه می بینه کار بدی کرده و من عصبانی شدم می پره تو بغلم، می گه: ماما جون سلام، صوب بکیک ( صبح بخیر) و انقدر بوسم می کنه تا من از رو برم و بخندم.
دیگه کاملا به پمپرز اعتراض می کنه و تا میام پمپرزش کنم می گه: ماما نه! شوت می خوام. ( شورت پام کن) اما من هنوز دودل هستم. می ترسم تحت فشار بذارمش و اذیت بشه.
همچنان پدرش نقش بزرگی تو زندگیش داره. اگه زمین بخوره یا وقتی ناراحته آغوش باباجونش دوای دردش می شه و همه چی رو از یاد می بره. شاید عجیب باشه اما من نه تنها حسادت نمی کنم بلکه عاشق این حس عمیق پدر دختریشون هستم.
چند شب می شه بعد از اینکه من قصه گفتنم تموم شد کتاب رو از دست من می گیره و اون برای من قصه می گه: یکی بود ... دو تا بود !!! و بقیه داستان ...
خلاصه که برعکس تصور من که فکر می کردم دخترم خیلی شیطون و پسرونه رفتار می کنه این روزها می بینم علاوه بر شیطنتش که همچنان پابرجاست حسابی روشهای دلبری و عشوه گری رو هم بلده و به وقتش خوب بلده یک لیدی به تمام معنا باشه .
ویانا جونم به تعداد تمام ستاره های آسمون دوستت داریم.




ببخشید دیر اومدم این مدت کلی کار ریخته سرم که تصمیم گرفتم ظرف یکی دو هفته همه رو انجام بدم . متاسفانه همزمان با این شلوغی شازده خانم هم حسابی سرماخورده و تب داره. اینه که دیگه اصلا فرصتی برای نشستن پای لپ تاپ نمی مونه. الان هم چون دارو خورده و خوابیده تونستم بیام.
پس فعلا چند تا عکس از نفسم برای دوستان گلمون می ذارم تا سر فرصت بیام و از شیرین کاریهای پرنسس کوچولومون بنویسم.


یک روز خوب پاییزی در دامن طبیعت
امیدوارم هیچ مادری هیچ وقت درد کشیدن نیمه وجودش رو نبینه که به نظر من بزرگترین رنج دنیاست و تن همه این فرشته های زمینی سالم و لبشون خندون باشه. ![]()
عروسک کوچولوی نازم ۲۱ ماهگیت مبارک !
فقط ۳ ماه مونده تا دومین سالگرد ورود فرشته کوچک خوشبختی به کلبه عشقمون...
پارسال این موقع همش چشم انتظار این بودم کی راه رفتن ویانا رو می بینم. کی اولین کلمات رو از دهان کوچولوش می شنوم .
و امسال از صبح که با پاهای کوچولوش از اتاقش میاد و صدای قدمهاش رو می شنوم خودم رو مشغول کار نشون می دم تا بیاد نزدیکم و زیباترین صبح بخیر دنیا رو بشنوم : ماما شلا ...
الهی مامان فدات بشه که انقدر قشنگ به ماما سلام می کنی. این یعنی شروع یک روز خوب با انرژی دوبرابر که نیمه وجودم بهم داده. شکر خداجونم.
بعد وقت خوردن صبحانه می رسه که خانم یک روزایی پیشنهاد موخ ( تخم مرغ ) ، یک وقتها کیه ( نون و کره ) و گاهی شیر و کورن فلکس می دن. وقتی صبحانه حاضر شد بوسم می کنه و می گه میشی ( مرسی ). اما اگر غیر از چیزی که می خواد براش آماده کنم لب نمی زنه!
خلاصه که از صبح تمام مدت گوش به فرمان خانم هستیم تا دستوراتش رو اجرا کنیم. خستگی هم در کار نیست چون حتما خودتون تجربه یک بوسه آبدار رو رو گونه هاتون حس کردید تا تمام زیبایی های دنیا رو درش حس کنید.
پیشرفت خیلی خوبی تو صحبت کردن داشته و در کمال تعجب آماده از پوشک گرفتن شده. خودش پیش از اینکه بخواد کاری کنه میاد اعلام می کنه و دوست داره بریم دستشویی مگه جایی مهمون باشیم یا خیلی سرگرم بازی باشه. اما من خودم هنوز این قضیه رو جدی نگرفتم تا کاملا آماده باشه.
اسم و فامیلی و سنش رو یاد گرفته و وقتی ازش می پرسم با اون زبون شیرینش بهم جواب می ده.
چیش چیش دو ابرو رو خودش برام می خونه و همزمان به اعضای صورت و موها و دست و پاهاش اشاره می کنه.
اگه بخوام از شیرین کاریهای طوطی کوچولومون بنویسم کلی زمان می بره اما همین قدر بگم که روز به روز داره با کارها و کلمات جدید که یاد می گیره شیرین تر و خوردنی تر می شه.
ویانا جونم مامان و بابا عاشقانه دوستت دارن .....


پیش از هرچیز ببخشید تاخیر داشتیم. دلیلم کاملا موجه، از بس هر سایتی رو باز کردم با یک پیغام مسخره فیلترینگ مواجه شدم دیگه دل و دماغ آپ کردن وبلاگ دخترکوچولوم رو هم از دست دادم ...
پرنسس کوچولوی من در آستانه ۲۰ ماهگی اولین حادثه ناخوشایند رو تجربه کرد. مثل همیشه عصر با باباجونش بردیمش پارک تا عشق مامان یک کمی بازی کنه. چون باباجونش کار داشت ما رو تنها گذاشت و رفت. ویانا رو بردم سوار سرسره و تاب کردم و بعدش شروع کرد به دویدن توی پارک و رفت نشست رو نیمکت کاملا غیراستاندارد و بدون تکیه گاه پارک.
واااای یهو دیدم بچم از پشت افتاد رو سنگ ریزه ها ... تا بلندش کردم دیدم دستم پر خون شد. خدا می دونه چه حالی داشتم تنهام بودم. فقط سریع زنگ زدم تا آقای پدر رسید و بردیمش درمانگاه . البته خداروشکر سطحی بود و نیاز به بخیه نبود. اما حتما می تونید تصور کنید من مادر مردم و زنده شدم.
دوست نداشتم بعد چند وقت با خبر بد بیام اینجا، اما می خواستم به مامانای گل بگم خیلی مراقب کوچولوها باشید. تو پارکهای ما هیچ ایمنی برای بچه ها وجود نداره و بیشتر این پارکها رو برای وقت گذرونی سالمندان و جوونهای بیکار درست کردن تا بچه های کوچولو...![]()
دخمل کوچولومون خیلی بامزه شده مخصوصا که کم کم داره بیشتر لغات رو می گه و با اون زبون شیرینش برای بابا و مامان بیشتر خودش رو لوس می کنه.
تقریبا تمام افراد دور و برمون رو می شناسه حتی می دونه کی با کی خواهر و برادر هستن توی خونه موقع بازی اسم همشون رو صدا می کنه. مثلا :بعد یایان حتما لیا، بعد آتین ( آترین ) ممر، بعد سوگن دادین ( رادین ) و ......
کم کم دارم رنگها رو بهش یاد می دم فعلا رنگ سبز رو یاد گرفته. مداد رنگی سبزش رو خیلی خوب شناسه. وقت نقاشی عاشق چیش و ابووو ( چشم چشم دوابرو ) هست.
این هم پرنسس کوچولوی مامان

عاشق خنده هاتم ...


ویانا خانم و رایان خان

خدای خوبم ایمان دارم که هیچوقت این فرشته های زمینی رو تنها نمی ذاری و همیشه در پناه خودت نگهدارشون هستی. شکر خدای مهربونم... ![]()
مهربانم ای خوب !
یک نفر هست که با تو
تک و تنها , با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور !
پر احساس و خیال است و سرور !
مهربانم !
این بار , یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو
به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی
سروده: دکتر هوشنگ فاضل


همسرم، شریک لحظه های تلخ و شیرین زندگیم امروز سومین سالگرد زندگمیون از راه رسید.
امروز سه سال از باهم بودنمون، با هم خندیدنمون و با هم اشک ریختنمون می گذره.
مرد من به سه سال در کنار تو نفس کشیدن و مادر کودک شیرین تو بودن افتخار می کنم و تا ابد دوستت دارم...
پرنسس کوچولوی ما یک سال و نیمه شد.
کوچولوی باهوش و با دقت مامان با کنجکاوی همچنان به دنبال کشف ناشناخته های دنیای اطرافش هست و من و بابا جونش همچنان متعجب از سورپرایزهای روزانه ای که برامون داره!!!
نه تنها ذره ای از علاقه اش به بلندی کم نشده بلکه یاد گرفته هر چیزی حتی سبد پلاستیکی رو برگردونه و بره روش بایسته تا قدش بلند تر بشه و به چیزی که میخواد دست پیدا کنه.
۱۴ تا دندون داره و دیگه به خوبی غذا رو می جوه و کمتر از قبل به غذاهایی مثل سوپ و سرلاک علاقه نشون می ده. وقت نهار که می شه خودش بدو بدو می ره و صندلی غذاش رو کشون کشون میاره تا غذاش رو بخوره البته بدون کمک من. ( تازگی ها خیلی استقلال طلب شده و دوست داره کاراش رو خودش انجام بده )
عشق مامان هر روز عصر ساعت ۸ که کمی خنک شد وقت گردش روزانه اش می شه و با کفشاش جلو در می ایسته و دد دد می کنه. یاد گرفته از سرسره خودش می ره بالا و با جیغ و داد و خوشحالی سر می خوره.
بیشتر لغات رو تلفظ می کنه و دیگه به راحتی منظورش رو می فهمونه. از اونجا که عاشق میوه هست اسم بیشتر میوه ها رو یاد گرفته به جز خیار که خیلی بامزه اِخ تلفظش می کنه.
و من هر روز خوشحال تر از دیروز با باز شدن چشمای خورشید کوچولوی خونمون روزم رو شروع می کنم، پا به پاش کشف می کنم و یاد می گیرم، پا به پاش بچگی می کنم و در پایان شب شاد از اینکه یک روز بزرگتر شدم در کنارش چشمامو می بندم. شکر خدای خوبم از این همه خوشبختی ...
امروز صبح ساعت ۸ بیدارش کردم و همراه باباجونش بردیمش برای واکسیناسیون. خیلی گریه کرد . انقدر از اونجا بدش اومده بود که همش در رو نشون می داد که زودتر بریم بیرون. مامان جون امیدوارم این چند روز بعد از واکسن خیلی اذیت نشی .

